من ...
تمام شده ام...
چقدر توضیح
قصه های ساده
سخت است!؟
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
چشمانش رو به بالا
سیاهی چشمانش در کاسه سرش داشت پنهان می شد
بخار غلیظی از دو سوراخ بینی اش متصاعد می شد
عرق گرمی کف دستانش نشسته بود
ودر خطوط ذهنش چیزی را تصور می کرد که من نمی دیدم
و آنگاه تمام قلب من در اندوهی جانکاه ایستاد
و آنگاه دیگر وجود نداشتم
و در لابلای خاطرات نیز مرده بودم...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : ( دیگر تمام شد )
گفتم : ( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم)
فروغ فرخزاد
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
وبارها که حوا بودم
با مرگ هابیلم
پایان می دادم این قصه پر غصه را
من اگر حوا بودم
به دل خاک می بردم هر روز زندگی را
من اگر حوا بودم...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری